تبليغاتX
بانوی مشرق زمین

بانوی مشرق زمین

هم سرزمین صلصال و شامامه

 

مهین گرجی؛خبرنگار رادیو فردا،

نمیدونم کِی بود و چطور که وبلاگش رو دیدم.همه مطالبش رو خوندم کوتاه نوشته بود اما یه درد خاصی درهمه جمله ها وجود داشت. حس کردم غمگینم.نمی شناختمش ولی باز هم به وبلاگش سر می زدم و هر بار از خودم می پرسیدم غم بزرگ تو چیه؟ و گذشت وگذشت و من همیشه منتظر یک مطلب و نوشته جدید بودم از دختر آبان،

 

تابستان که تمام شد از افغانستان که برگشتم، پست جدیدی ندیدم، دیر به دیر بروز می شد وبلاگ قبلا هم ولی اینبار نگران شده بودم.دربخش نظرات یه چیزهایی خوندم.سرچ کردم و در بی بی سی از خبر تصادف شوکه شدم. از ته قلب براش دعا کردم. و باز هم منتظر. امروز باز مهین گرجی رو در گوگل سرچ کردم.یک خبر جدید یک خبر خوش.خداکنه این خبر حقیقت داشته باشه. هرچند شاید نشناسمش هرچند شاید ندیده باشمش حس می کنم مشترکاتی داریم. حس دوست داشتن یک انسان ناشناس. زنده باش مهین و برگرد.

 

من گالیله در سن هفتاد سالگی درحضور دادگاه عادل در برابر شما زانو می زنم ... و اعتراف میکنم که...

من هم اعتراف می کنم برای دوست داشتن دلیل و منطق نیاز نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:24  توسط بانو  | 

 

ندا برگشت ایران.

موقع جمع کردن وسایلش روی جلد مجله موفقیت چشمم افتاد به یک جمله:

-سردار زارعی:"پسرم هم اگر تخلف کرد جریمه اش کنید."

هی دنیا چه می کنی با آدمها.

اصلاحیه:"هی آدمها چه ها که نمی کنید در این دنیا"

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:3  توسط بانو  | 

 

خدا 

فقط خدای آدمهای خوب نیست!

خدای آدمهای بد هم هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:50  توسط بانو  | 

آپاچی ها به بهشت نمی روند...

این روزها همین روزهاست مثل همیشه! پاییز ازراه رسیده و هوا تعادلی ندارد بداخلاق شده طفلک، گویا سگی هار گازش گرفته باشد دلم می سوزد برایش گاهی. چندروزی هست که از آپاچی ها بی خبرم می دانستم یکی در اسلام آباد است دنبال کارهای ویزا برای سفر.یکی پیشاور رفته مادرش سرطان داشت عمل می شد باید نگرانشم و هیچ شماره تماسی ندارم از او یکی اینجاست دل تنگ یکی هم صمیمی است مثل همیشه و درکابل است.

خداوندگارا ما آپاچی ها که آدم نیستیم،حواییم! هوایمان را ولی تو داشته باش که روزگار بر ما سخت می گیرد بسی بسیار.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:38  توسط بانو  | 

رئیس بالاترین نهاد مذهبی مصر گفته است فتوایی صادر خواهد کرد تا پوشیدن روبنده برای زنان ممنوع شود.

شیخ محمد سید طنطاوی، رئیس دانشگاه الازهر، گفت پوشیدن روبنده یک سنت است و هیچ ارتباطی با آموزه های دین اسلام ندارد.

این خبررا امروز خواندم در بی بی سی. در کشور ما هم اکثر حملات انتحاری و بسی مشکلات دیگر تحت پوشش چادری صورت می گیرد آیا روزگاری خواهد رسید که این سنت از وطن ما نیز رخت ببندد؟ آیا روزی پرزیدنت ما جرئت آن را خواهد داشت که چادری(برقع) را منع کند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:10  توسط بانو  | 

و تابستان گذشت بسیار هم خوب. و دراین ایام در وطن بودم بدور از دغدغه های این زندگی ماشینی در گوشه ای از اروپا.چندروزی در مزار شریف و چند صباحی در کابل. و برگشتیم به دیار غربت با همه دردسرها که از روز اول مجالی حتی برای استراحت ندادمان و دویدن در پی کارهای دانشگاه از سر آغاز شد.هنگام رفتن نبشته ای داشتم در وصف شرکت هوایی آریانا بس تاسف بار و هنگام بازگشت نیز محبتشان را دریغ ننموده اسباب یک مسافرت و دیپورت شدن از آنکارا را برایمان فراهم نمود و ماهم فارغ بال از همه مشکلات اصلا بروی خود نیاورده خاطراتی بس دلنشین اندوختیم.

و سال سوم پزشکی آغاز شد.دانشگاه طب کرایوا باز میزبان ماست و دراین سال تحصیلی هم در بیمارستان دوره ستاژ و هم در دانشگاه کلاسهایمان را میگذرانیم.خداوندگار برما رحم کند و سعادتمند است آنکه نمی بیند بیمارستان مارا.که درهراسم خود نیز بیمار نشوم از این محیط آلوده. انواع بیماران درسنین مختلف با بیماریهای گوناگون! تعداد مضامین درسی زیاد حجم درسها بالا و ساعتهای فراوان روز که در دانشگاه صرف می شود و خستگی که درانتها می ماند و انبوهی درس که باید خوانده شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:11  توسط بانو  | 

و یک تابستان جادویی! همه روزهای من مثل همیشه پر از دلهره. دیشب با فاطمه ستاره ها را نگاه کردیم ولی غرق در افکار خود حتی آنها را ندیدیم.خدایا من چقدر نگرانم پریشانم. خانه یک پیرزن و پیرمرد مهربان خود رامهمان کردیم بطور ناخوانده. کسانی که قبلا هیچ وقت ندیده بودمشان.و برنامه ها ریختیم برای سفر به بامیان به سرزمین رازها از همان نقشه هایی که تابحال حقیقی نشده.و روزگار همچنان به پیش می رود بی آنکه پشیزی ارزش قایل باشد برای عشق ها و نفرتهای من!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:29  توسط بانو  | 

روز انتخابات

و امروز هم گذشت.شرکت مردم در انتخابات خیلی کمرنگ تر از دور اول بود با وجود آنکه موترهای دولتی با یک بوتل آب معدنی برای رای دهندگان از سوی پرزیدنت کرزی پیشکش می شد. و امروز هرلحظه احساس فرود آمدن یک راکت برسرمان بما دست می داد.گزارشات حاکی از آن بود که امنیت در شهر کابل و دیگر کلان شهر ها تامین بوده ولی این اخباری بود که از تلویزیون دولتی نشر می شد پس از آنکه تصویب شد برای جلوگیری از وحشت مردم اخبار مربوط به حوادث تروریستی این روز انتشار نیابد.و تا چند روز دیگر یکی از سی و یک کاندید موجود پرزیدنت خواهد بود و باید منتظر واکنش دیگرانشان بمانیم.

و خداوند مارا حفظ کند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:41  توسط بانو  | 

حقوق زنان...

ساعت 10:21 صبح روز دوشنبه.این روزها چند حمله انتحاری در ولایتهای مختلف افغانستان وشهر کابل هم، اتفاق افتاد. اینهمه غوغا بخاطر انتخابات!که کسی بیاید بشود رئیس جمهور ما و ما فکر کنیم که به او رای داده ایم.

مشغولم به تماشای مباحثه ای که دیشب در تلویزیون ملی افغانستان با شرکت حامد کرزی،داکتر رمضان بشردوست و داکتر اشرف غنی احمد زی برگزار شد.داکتر عبدالله اما اینبار هم غایب بود.سوال اول آن بود که چرا میخواهید رئیس جمهور شما باشید؟ و پاسخ بعد از حمد وثنا بسیار زود حقوق زنان را درخود می گنجاند که یکی از همکاران خارجی ما با سبیل و موهای زرد رنگ به دنبالم آمد و فقط گفت بیا. بی آنکه بدانم کجا و چرا دنبالش رفتم اتاق خانم رئیس.ناجیه مسئول سکیوریتی بخش ما با چشمانی که دیروز زیبا بود و امروز زیباییش در قابی رنگین کمانی از رنگهای کبود وبنفش و سبز و آبی مزین بود نشسته بود و با لبخندی بغض آلود اصرار داشت که از پله ها افتاده. و من باید دروغش را ترجمه می کردم و نظر می دادم که او چرا پنهان می کند. حقیقتی تلخ که زنی افغان باز هم باید آنرا بپوشاند با عینک آفتابی وقتی که این ظلم ها به بلندای آفتاب رسیده و پوشانده نمی شود. هرچه اصرار کردم ناجیه انکار کرد.افتادن از پله وقتی که در بدنت نشان دیگری نیست جز کبودی چشمهایت و پندیدگی سرت که به دیوار خورده است.و در آخر ما تسلیم شدیم به ناجیه و او به تقدیر.به دفترکارم برمیگردم .دکمه play را می فشارم و اشرف غنی ادامه می دهد حقوق زنان ما...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:44  توسط بانو  | 

رفتم قرغه با اعصاب خراب.غرغر نموده و هوای لطیف عصر را کوفت همگان نمودم.در عجبم خدایی که بدینسان مهربان و داناست مرا به چه علت آفرید تا برای دیگران دوزخ بیافرینم در این دنیا.البته بی انصاف نباشم با خود اکثر اوقات نیز کاهنده عذابم آنگونه که راویان می گویند.

وخداوند ما و شما را براه راست هدایت کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:43  توسط بانو  |