تبليغاتX
بانوی مشرق زمین

بانوی مشرق زمین

هم سرزمین صلصال و شامامه

برف باریده زیاد،هوا سرد شده.دیروز گفتم خوب شد این پیرزنه رو بردند از اینجا، قبلا هروقت برف می بارید عذاب وجدان می گرفتم بخاطر پیرزن و سگش که زیر برف بودند.

تا شیر آب رو باز می کنم یک صدای خیلی واضح، یک زن صدایم می کند.شیر آب رو که می بندم صدایی نیست.خیلی واضح به اسم صدا می کندم.

وقتی می شینم یک صدایی مثل طبل تو سرم می کوبه مثل فیلم جومانجی خیلی دقت کردم ولی صدا از توی سرمه میخواد از گوشام بزنه بیرون.

یه دختر اسکیزوفرنیک در بخش داخله بیمارستان بستری بود.پریشان. خودشو انداخته بود توی چاه دو سه ساعتی هم مانده بود ولی نمرده بود.خیانت به انسانیت است نجات دادن انسانهایی که خودکشی می کنند.کلی فکر و کلی زحمت و اراده تا بتونه مهم ترین و جسارتمند ترین تصمیم زندگیش رو بگیره.به تصمیم های هم احترام بذاریم.احساس کردم خیلی وقته می شناسمش.

گفتی جبران می کنم مثل یک بمب در سرم منفجر شد."قرمز" هدیه تهرانی:من از اون زنهایی نیستم که کتک می خورن و طلا می گیرن.ربطی به موضوع داشت؟

یک بمب دیگه در افغانستان منفجر شده.کسانی که می دانند نگرانم یا حرفی برای گفتن ندارند گاهی، یه دفعه ای می پرسند:"ده افغانستان انفجارشده خبر داری؟" و همه دنیا بر سر من ویران می شود. نمی توانم زنگ بزنم افغانستان،نگرانم.

خلاصه سلام و ارادات تقدیم است.اگر جویای احوالات ما باشید حالم خراب و بداست روانم پریشان. از زندگی گله ای ندارم نه چون رسمش این است که چون خود را ضعیف می پندارم و مرا یارای مقابله نیست. آرزوی مرگ ندارم چون این دنیا که پایان پذیر است(تنها دلیل دلخوشی) اینگونه است وای بر آن یکیش که میگویند پایان هم ندارد.

خیلی زود دیر می شه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 14:1  توسط بانو  | 

I am What I am

خوشبختی در نفهمیدن است،شریعتی می گفت و ظریفی اضافه کرده بود:"پس تا می توانی خر باش تا خوشبخت باشی". هرچه بیشتر خواستم رضایت این جهان و جهانیان را فراهم آوریم ریدمانی کردند بس بیشتر به اعصاب و زندگیمان. و هم اکنون دیگر neuron برایمان باقی نمانده است گویا یکی ضعیف و مردنی که گوشهایمان را بهم وصل می کند وبس. هی هی هی زندگی! بلایمان در پس این زندگانی وهر آنچه در اوست. دیشب با شعفی بی پایان به دوست جان گفتم بالاخره من هم تصمیم گرفتم دیوانه باشم هرچند عاقل نبودم.گفت نه تو عاقل بودی بیشتر از خیلی.دهانمان بد شد. در تصادفی نیک "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" بدستم رسید و چند وقت پیش دیدم: "ماهیها عاشق می شوند". فکر کردم چی می شد اگر خدا(همان طبیعت) مرا ماهی می آفرید؟چه ماهی ای می شدم من. شبیه هیچ کدام از نسلهای موجود ماهی نیستم. گونه ای دیگر اضافه می شد به این طبیعت:"آپاچی ماهی". و من هم خوش آمدم به دنیای زیبای دیوانگی و خوشبختم. وعاشق پائولو کوئیلو هستم بیشتر از بیشتر از پیش. و با اندیشه مختص خودم فهمیده ام که مثلث در زندگی ما نقش اساسی دارد:مثلث برمودا،اتحاد مثلث،اتفاق مثلث و مثلثهای بسیاری که درزندگی تشکیل داده ایم ما، پس همواره نباید به دو زاویه موجود فکر کرد زاویه سومی هم  می تواند موجود باشد(این حداقلش هست).و دایره راز هستی است.زمین که گرد است و خورشید مدارهای کهکشانها، مغز که حالت sphere دارد و گردی تخم چشم(بقول حسین پناهی:روز درچشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن، شب در چشمهای من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن،چشم اگر فروبندم جهانی در ظلمات فرو می رود). و جهان عقل و جنون نیز دایره ای است در نقطه ای روی محیط این دایره سیر عاقل شدن آغاز می شود و می پیماید تمام محیط دایره را و به پایان می رسد همانجایی که تکامل عقل است و نقطه دیوانگی. دیوانگی ذات مطلق است و عقل تصنع، و درهر جامعه ای مردمان وقتی همه مثل هم رفتار کنند فکر می کنند طبیعیند! زندگی یک مدت کوتاه و تمدید ناپذیر است و مهم این است که دوباره بدنیا نمی آیی، جهان پس از مرگ(گفتمانها بسیار است) را که دیده؟ ولی من به زندگی پیش از مرگ ایمان دارم و بقول قیصر:"وقتی مردی و دوبار آفتاب رسید به لب بوم همه یادشون می ره کی بودی و چه کردی" و تا امروز نیز کسی تقدیری به عمل نیاورده از ما که "چه خالصانه به اندیشه و تهمتها و بی احترامی های ما احترام گذاشتی و زندگی رابرای خودت زهر مار کردی" تا زنده ایم کمی زندگی کنیم و این محکومیت و تبعید را خوش باشیم حتی اگر بنای روزگار بر ناخوشی باشد.

اگر مطمئن باشی همین فردا می میری چه خواهی کرد؟-اطمینان ما ازاین هم کمتر است چون شاید حتی زودتراز فردا بمیریم-

کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر،ورونیکا می میرد!


غفلتی نابخشودنی از سوی من بعنوان عضوی-هرچند خرد- ازجامعه پزشکی.امروز اول دسامبر روز جهانی ایدز نامگذاری شده است. در پست بعدی خواهم نوشت آنچه امروز حق نوشتنش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:30  توسط بانو  | 

و به دنیا می آییم بی آنکه بخواهیم، زندگی می کنیم نه آنچنانکه می خواهیم و خواهیم مرد بی آنکه بفهمیم. و خوشبختیم! که اگر هر روز صبح با صدای هق هق گریه خودت بیدار نشوی یا از وحشتهای این زندگی سگی که در خواب هم رهایت نمی کند زنگ ساعت بیدارت می کند و تو می فهمی هنوز زنده ای چون امروز هم دردی تازه داری. خوبم ،خوبم، توپ، عالی،بهتر ازاین نمی شه، دروغی تکراری که درهمه شرایط انتظار می رود تو بگویی و چه هنرمندانه ادعا می کنی:اینجا همه چی عالی،نه من خوبم، بهتر از این نمی شه. روزگار هر روز یک راه دارد برای مچاله کردنت و حالا من چه خوب یاد گرفتم که تحمل کنم ساکت، دیگه برایم مهم نیست هیچ چیز.همه چیز قابل تحمل است، درد، دلتنگی؛هاهاها دلتنگی، دیگر وجود دلم رو احساس نمی کنم. و من صبورم و آدمها وقتی صبور می شوند که دستشان به هیچ جا بند نباشد،تنهایی، غربت، درد، نبودها و کمبود ها.خدایا شکر که سوراخهای رگهام هر چند ساعت بیشتر می شن این یعنی من بیماری لاعلاج ندارم. خدایا شکرت که من هی هی مریض می شم این یعنی شاید روزگاری یک روزی بیاید که من سالم هم باشم. شکرت که این زندگی این همه سگی هست یعنی دیگران از دیدن زندگی من باید تورا شکر کنند.شکرت که اینهمه مشکل و دردسر دارم یعنی وقتی برای افسردگی و ننر بازی ندارم.شکرت که هیچی ندادی یعنی باید خودم سگ دو بزنم برای همه چی و بدون دستاورد. خدا دمت گرم با این آفرینشت ولی اگه من رو نمی آفریدی کی یقه ات رو می گرفت.حالم بهم می خوره از این دنیا و آفرینش و همه مزخرفاتش. لعنت به این روزگار،لعنت

اخلاقم سگی شده فراوان ولی پاچه خودم رو می گیره فقط.هیچ چیزی برام مهم نیست فقط گاهگاهی عمیق...

ورونیکا میخواهد بمیرد،ولی چه خوشبخت بود ورونیکا،میخواهد بمیرد...

 همین روزها...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:35  توسط بانو  | 

 

دوباره خوابتو دیدم

من لعنتی دوباره!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:36  توسط بانو  | 

آخرین روز از هفته سوم این سرماخوردگی بد ذات درگذر است و این هفته هم کوفتی گذشت و نشد که درسی بخوانیم.دوروز و اندی هم استراحت مطلق برای خود تجویز کردیم که سودی نکرد. چند وقت پیش یکی از دانشجویان که درساختمان ما هم اقامت دارد به آنفلوانزای نوع  A N1H1مبتلا شد و ما نیشمان تا بنا گوش باز شد و منتظر تعطیلی دانشگاه ماندیم ولی نشد آنچه باید می شد و استاد ما که گویا پی به راز درونیمان برده بود بمن گفت چند روزی نیا بیمارستان و دانشگاه و من نیز اطاعت نمودم با دلی ناخوشنود!؟ اما این سرماخوردگی که معلوم نیست یکی بود و طولانی  یا چند تا پشت سرهم، همچنان ادامه دارد و دمار از روزگاران ما بدر آورده. هرچه سوپ و دارو میخوریم اثر نمیکند.

یکی از دانشجویان پزشکی به یک لیمفوم ناشناخته گرفتار شده و این روزها تلاش فراوان می کنند مردمان جهت فراهم کردن هزینه درمان. نوشته بودند نجات جان یک دکتر= نجات جان صدها ویا هزاران انسان.بسی خوشمان آمد. برایش شفا خواهانیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:11  توسط بانو  | 

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند. گدايي عشق ميكنند، تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند؛ اما همين كه مطمئن شدند، مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند.

دکتر علی شریعتی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:55  توسط بانو  | 

قانون

 

مشکلات بوجود نمی آیند و از بین نمی روند بلکه از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شوند.

بانوی مشرق زمین...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:51  توسط بانو  | 

 

مهین گرجی؛خبرنگار رادیو فردا،

نمیدونم کِی بود و چطور که وبلاگش رو دیدم.همه مطالبش رو خوندم کوتاه نوشته بود اما یه درد خاصی درهمه جمله ها وجود داشت. حس کردم غمگینم.نمی شناختمش ولی باز هم به وبلاگش سر می زدم و هر بار از خودم می پرسیدم غم بزرگ تو چیه؟ و گذشت وگذشت و من همیشه منتظر یک مطلب و نوشته جدید بودم از دختر آبان،

 

تابستان که تمام شد از افغانستان که برگشتم، پست جدیدی ندیدم، دیر به دیر بروز می شد وبلاگ قبلا هم ولی اینبار نگران شده بودم.دربخش نظرات یه چیزهایی خوندم.سرچ کردم و در بی بی سی از خبر تصادف شوکه شدم. از ته قلب براش دعا کردم. و باز هم منتظر. امروز باز مهین گرجی رو در گوگل سرچ کردم.یک خبر جدید یک خبر خوش.خداکنه این خبر حقیقت داشته باشه. هرچند شاید نشناسمش هرچند شاید ندیده باشمش حس می کنم مشترکاتی داریم. حس دوست داشتن یک انسان ناشناس. زنده باش مهین و برگرد.

 

من گالیله در سن هفتاد سالگی درحضور دادگاه عادل در برابر شما زانو می زنم ... و اعتراف میکنم که...

من هم اعتراف می کنم برای دوست داشتن دلیل و منطق نیاز نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:24  توسط بانو  | 

 

ندا برگشت ایران.

موقع جمع کردن وسایلش روی جلد مجله موفقیت چشمم افتاد به یک جمله:

-سردار زارعی:"پسرم هم اگر تخلف کرد جریمه اش کنید."

هی دنیا چه می کنی با آدمها.

اصلاحیه:"هی آدمها چه ها که نمی کنید در این دنیا"

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:3  توسط بانو  | 

 

خدا 

فقط خدای آدمهای خوب نیست!

خدای آدمهای بد هم هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:50  توسط بانو  |